تئوریسین نواندیشی دراسطوره شناسی درگذشت
خبر درگذشت جلال ستاری اندوهی مدام است برای آنها که این چهره بیتکرار اسطورهشناسی معاصر را میشناخته و آثار و آرا او را مطالعه کردهاند. اگر چه بیگمان ستاری کارِ بزرگش را در شناختِ فرهنگ و هویتِ ایرانی به انجام رسانده، و سخن بزرگش را با بسیاری تحقیقها و کتب برجسته که اغلب دارای اهمیت هستند گفته است؛ چه خود پانزده سال پیش که سفیر فرانسه نشان آفیسیه را به او اهدا کرد گفت: «هيچ چيزی برای من با اهميتتر از فرهنگ ايران نبوده است و نيست. اگر ما يک وقت جايی حرفی برای گفتن داشته باشيم آن مطمئنا در علم و صنعت نيست، بلکه در فرهنگ است».

واقعیت آن است که موضوع کار علمی و پژوهشی ستاری در همه عمرش، اگر چه بیش از هر چیز بر مساله اسطوره و نمایش و به واسطه این دو بر فرهنگ و ادبیات در ایرانزمین معطوف است، اما گستره بسیار وسیعی از مطالعات را در بر میگیرد که دستکم نوشتن درباره آنها و اهمیتشان میتواند روزها زمان ببرد. این ادعای گزافی نیست درباره چهرهای که نزدیک به صد کتاب تالیف و ترجمه کرده است. اویی که هم درباره «تراژدی و انسان» نوشته و هم درباره «بیدولتی فرهنگ» هم در «زبان رمزی افسانه» پژوهیده و هم در «زمینه اجتماعی تئاتر و تعزیه» که این یکی کتاب بحث برانگیزش است در میان اهالی تئاتر، آنجا که او با نوع اندیشیدن به تئاتر، با تفکر چهرههایی چون «بهرام بیضایی» مواجهه میکند. با اینهمه شاگردِ «ژان پیاژه» بودن نخستین چیزیست که بر ذهنِ علاقهمندان و پیگیرانِ آثارِ جلالِ ستاری، از او که بیگمان از واپسین شاگردان پیاژه است چهره مینمایاند. اما ستاری خود بسیاری چگونگیها و اندیشگیها دارد که بلند قامتند بسی از نسبت دادنش به «پیاژه» آن واضعِ نظریه رشدِ مرحلهای. نیمنگاهی به تاریخ اندیشه معاصر با استناد به نظر بزرگان البته، نشان میدهد که ستاری از نخستین پیشگامان مطالعات بینرشتهای در ایران بوده است، این پیشگامی اما صرفا در مطالعه نمانده و او در قامت یکی اندیشمندِ نظریهپرداز در آن ظاهر شده است، چه آنجا که «اسطوره ضحاک» را بنیادینترین اسطوره در اساطیر ایران معرفی میکند و چه آنجا که میگوید «درک آیین و اسطوره برای مواجهه با تئاتر ضروری است».
ستاری همگام با چهرههایی چون «نجفدریابندری» و «مصطفی اسلامیه» در ترجمه نیز تاثیرات فراوان بر جامعهی روشنفکری و فرهنگی ایران داشته است، بیراه نیست اگر بگویم که او را قبل از تالیفاتش در تئوری تئاتر، با ترجمههایش شناختهاند، ترجمههایی که راهبر آشنایی با تفکر نوین تئاتر در ایران هستند، دستکم پیش از او مترجمی به این جهد و کوشش بی مثال سراغ ندارم، که آثار درجه یک جهان در جامعهشناسی تئاتر را فارسی کرده باشد، مثلا یکی مهمترین آنها «جامعهشناسی دووینیو»ست که هنوز نیز از کتب مرجع مورد استفاده دانشجویان تئاتر است؛ همچنین است وقتی او نخستین بار جامعهی علمی تئاتر را با تئوری تئاتر آشنا میکند، این یکی البته مخالفانی دارد، چه آنکه نقلهای شفاهی دوره «آخوندزاده» از اندیشه اجرا در غرب را متقدمتر میشمارند، اما واضح است که ما از تئوری مدرن تئاتر، خاصه از «کر الام» به این سو سخن میگوییم. سفیر فرانسه هنگام اعطای نشان آفیسیه به ستاری میگوید: «برای ما فرانسویها اين مهم است که نويسندگان و متفکران فرانسوی بزرگی همچون «گاستون باشلار» را به جامعه ايران معرفی کردهايد».
در میان تاثیراتی که ستاری با یک عمر کار و همت بلند برای شناخت بیشتر فرهنگ به انجام رسانده، ادبیات نفش مهمی دارد و نباید در حاشیه بماند، مهمترین کارهای او بهگمانم، در ادبیات است که اتفاق افتاده، و در ادبیات است که او سخن مهمش را در خصوص اسطوره میگوید. «بازتاب اسطوره در بوف کور» کتاب پر اهمیت او اگر چه بررسی و تفسیر روانکاوانه از «بوف کور صادق هدایت» است و در همان چاپ نخستش در نگاه به مهمترین اثر داستانی معاصر ایران، شیوهای تازه داشته و حتی جستوجوی ستاری به دنبال نشانههایی از عقده ادیپ در اثر نیز خود شیوهای نو بوده است در نقد ادبی ما، اما در لایههای پنهاندارنده خود، بیش از هر چیز این رابطهی اسطوره و روان است که مورد بحث قرار گرفته. «حالات عشق مجنون»، «درد عشق زلیخا»، «افسون شهرزاد»، «عشق صوفیانه» و پژوهشهایش در قصههای «یونس و ماهی»، «شیخ صنعان و دختر ترسا» و همچنین «بلقیس و سلیمان» نیز از این دست است، آثاری که پیوندهای ناگسستنی با ادبیات دارند، اما به گمانم، حرفهای اساسی ستاری در «اسطوره» در آنها ترسیم میشود. چه آنکه تحلیل مضامین، قهرمانان، متون و گفتمان ادبی در خدمت شناخت اسطوره است که شکل میگیرد. ستاری به جد باور داشت، که نمیتوان ادبیات، هویت و فرهنگ ملتی را به دقت شناخت مگر آنکه اساطیر آن ملت را واکاوی کرد.
اینجا واجب مینماید که به دو کتاب نقدبرانگیز ستاری در میان دوستان روشنفکر نامدارش، و البته تودهای گسترده از مخاطبان او نیز تاکید کنم، کتاب «در بیدولتی فرهنگ» اگر تئوری نواندیشی با تمرکز بر جامعه ایرانی نباشد، دستکم نظرات بحثانگیز ستاری است در خصوص روشنفکری قبل انقلاب و از پس انقلاب. نظر صریح او در خصوص «روشنفکران مبارز» که در فصل آخر کتاب آمده، و از مخالفت جدیاش با تحقیر آنان و در نظر نگرفتن شرایط زمانیشان در قیاس بین تلاش نظری و یا مجاهدت علمی هنوز هم مخالفان و موافقان بسیاری را در مباحث نظری به خود عطف میکند. اما باید پذیرفت که ستاری چون دیگر هم دورههای خود، عطای مباحث روشنفکری را به لقایش بخشید، او همواره اهمیت فرهنگ را از سیاست گوشزد مینمود. همچنین کتاب بحثبرانگیز دیگر «سیمای زن در فرهنگ ایران» است. به جد میتوانم مدعی شوم نقش زن در فرهنگ ایران را هیچ کس به جهد و درازنای کار علمی او در این مورد به بررسی ننشسته است، من بر خلاف اغلب آنها که بحث ابتدایی ستاری در این کتاب را مورد توجه قرار میدهند، همواره گفتهام که نکته مهم این اثر پرسشی است که او مطرح میکند در نگاه به فصلی از تاریخ که مثلا چهل سال تذکره نوشته میشود اما نامی از زن نیست. اما او بر خلاف این غیاب و پرسش خویشتن با ترسیم خطی مشخص نشان میدهد که زن در تاریخ ایران چگونه همواره «ناقل فرهنگ» بوده است غیر از آنکه عامل زایش نیز همچون دیگر فرهنگها به شمار رفته است. حتا اگر به جبر یا مقرضانه تلاش شده است نقش او نادیده گرفته شود. البته نقدهای جدی و محکمی به نوع نگرش ستاری به زن همچون نگرش او تئاتر هنوز مطرح و معتبر است

از جلال ستاری نامهنگاریهایی با «محمدعلی جمالزاده» موجود است، که خود این نامهنگاری، فصل مفصلی در ادبیات ما میتواند باشد، که متاسفانه به آن هیچوقت پرداخته نشده است. چرا که متن کامل آنها را ستاری در پستو نهاد و هرگز به نشر جامع آن همت نگذاشت. پرسشهای ستاری در خصوص مباحث پیرامون سمبولیسم و سوررئالیسم چنانکه خودش در یکی دو گفتوگو بیان کرده چهار سال نامهنگاری را رقم زده، همچنین است رفاقت او با داوود رشیدی و احسان نراقی در ژنو و داریوش شایگان و ابراهیمپور داوود قبل از آن، که در روزنوشتهای ستاری منعکس است و مباحث میانشان از اهمیت برخوردار است، اما برای نشر عمومی این روزنوشتها نیز هرگز همتی نشده است. در واپسین دیدارم با ایشان، چندین کم مملو از برگهها و اسناد، مربوط به دستنوشتهها، روزنوشتها و مطالبی که در ژنو یا پاریس دربارهی او یا از خود او منتشر شد را نظاره کردم. شاهد عینی این گنجینه بودم و افسوس میخوردم که مبادا این اوراق بی مثال از دست بشود، بخصوص آنکه در آن تابستان سال ۱۳۹۹ استاد به واسطهی سکتهای که از پیش گذرانده بود، نه میتوانست بنویسد و نه تکلم کند.
اگر بنا باشد در سوگ درگذشت انسان شگرفی چون ستاری اندوهگین بود، آن اندوه نه اندوهی برای او که دریغی است برای ما، با مرگ ستاری چیزهای بسیاری از دست میشوند، همانگونه که با مرگ «شاهرخ مسکوب»، بسیاری چیزها در شناخت فرهنگ و هویت در پستو ماندند و هنوز جبران نشدهاند، در واپسین دیدارم با جلال ستاری او را اسطورهای دیدم بر ویلچری، که نمیتوانست تکلم کند و راه برود. گویی اهورهی مهربانی، بازگشته از نبرد با دیوان، و حالا «فره» همیشه به او تعلق دارد، حتی اگر با مرگ به سکوت و سکون خود ادامه دهد. او اکنون بیگزند از باد و باران، جان و خرد را در آثارش میراث نهاده، چنانکه جانِ سخنش تا همیشه بر روان ما جاری خواهد بود.
حامد داراب. شاعر و روزنامهنگار
عکس اختصاصی: سارا عبدالهی
این نوشتار نخستین بار در روزنامهی سازندگی منتشر شده است.
روزنامه سازندگی. سال چهارم. شماره 996. دوشنبه 11 مرداد 1400. صفحه 12