جستاری دربارهی کامرانِ فانی و نقش پنهانِ او در ساماندهی دانش و فرهنگ فکری ایران
خبرِ درگذشتِ کامرانِ فانی آن چهرهی گرانسنگ و گرانمایه که کار فکریاش نه بر صحنهی پرهیاهوی روشنفکری، بلکه در زیرساختهای خاموش و ماندگارِ فرهنگِ مکتوبِ ایران اثر گذاشته است، تنها یک خبر نیست؛ هُرستی از هراس است برای «ساماندهی دانش» و میراثِ او در این زمینه که اکنون بی وارث مانده. اهمیتِ فانی بیش از آنکه در «تولید متن» به معنای رایجِ آن باشد، در ساماندهی دانش، پالایشِ مسیرِ انتقالِ معنا و ایجادِ سر و سامانی حرفهای در کتابداری و کتابشناسی نهفته؛ گسترههایی که هماره دیده نمیشوند، اما بدونِ آنها هیچ سنتِ فکری پایداری شکل نمیگیرد.
فانی در دورانی به کارِ مهندِ خود پرداخت که آشفتگی مفهومی و بیدقتی در چاپِ متون، چه دیرینه و چه امروزین، به امری بههنجار(عادی) بدل شده بود و نقشِ برجستهی او در این میان، ایستادن در برابر همین عادیسازیِ نادرستیها بود. او بهدرستی دریافت که نادرستیهای کتابشناختی، ارجاعهای کجدست و ویرایشِ سهلانگارانه، تنها کمبودهای فنی نیستند، بلکه بیواسطه بر کیفیتِ سنجش اثر میگذارند. از این نگاه، کارِ فانی بگمانم تلاشی پیاپی برای اخلاقیکردن دانش بود؛ اخلاقی که بر مسئولیتپذیری در برابرِ متن، نویسنده، خواننده و تاریخ استوار است. از این رو اهمیت او در تاریخِ امروزینِ فرهنگِ ایران، بهویژه در پیوندِ میان سنت و نهادِ مدرن، دوچندان میشود.
او از یکسو با متونِ دیرینهی فارسی و میراثِ فکری ایران آشنایی ژرف داشت و از سوی دیگر، با استاندههای(استاندارد) نوینِ کتابداری، ردهبندی و سازماندهی دانش در جهانِ مدرن همگام بود. این پیوند، او را به واسطهای استوان(قابلِ اعتماد) میانِ گذشته و اکنون بدل کرد؛ واسطهای که نه در دامِ نوستالژی افتاد و نه به پیروی از سرمشقهای غربی تن داد. نتیجهی این رویکرد، نوعی سنجشگرایی آرام و پیوسته در کارِ فرهنگی است که در برابر شتابزدگی و نمایشمحوریِ رایج، پایداری میکند.

نکتهی درنگکردنی در کارنامهی فانی، پرهیزِ آگاهانهاش از نقشِ روشنفکرِ خطابهخوان است. او کمتر در پی گسیلِ بیانیه یا مداخلهی در کشاکشهای سیاسی و ایدئولوژیک بود، اما همین سکوت، خود شکلی از کنش فکریاش به شمار میآمد. فانی نشان داد که میتوان بدون شعار، با ویراستِ ابزارهای پدیدآورِ دانش، ردی ژرفتر و ماندگارتر بر فرهنگ گذاشت. این نوع کنش، بهویژه در جامعهای که بیشتر دچارِ هیجانهای کوتاهمدت و قهرمانسازیهای زودگذر است، اهمیتی دوچندان دارد. به راستی او نه تنها کتابدار، ویراستار یا کتابشناس، بلکه سازندهی پیرایشِ دانایی در ایرانِ امروزین بود. چهرهای بدون ادعا اما با وسواسِ علمی و پایبندی اخلاقی. میراثِ فانی یادآورِ این حقیقت است که فرهنگ، بیش از آنکه به صداهای بلند نیاز داشته باشد، محتاجِ دقتهای پیگیر و کارهای کمادعاست؛ کارهایی که آیندهی فهم را ممکن میکنند، هرچند اگر نام پیشکارانش در کناره بماند.
بازبینی کارِ سترگِ فانی نشان میدهد که او کارسازِ پر ارجی در مهارِ آشوبِ معرفتی در جامعهی ایرانی بوده است، او در روزگاری پروژهی فکری خود را آغاز کرد که نهادِ تولیدِ دانش در آن از درون فرسوده بود. در دورهای که بیشترِ کتابها و مقالاتِ علوم انسانی در ایران بیبهره از دستگاه واگذاشت(ارجاع) بودند، شیوهنامهها رواج نداشتند و واگذاشتها یا نارسا بودند یا سلیقهای؛ فانی با پافشاری مداوم بر نگارشِ دقیقِ دادههای کتابشناختی، امکانِ پیگیری دانش را زنده کرد. تلاشِ او در کارِ دانشنامهای، بهویژه در پروژههایی چون «دایرهالمعارف بزرگ اسلامی»، نمونهی روشنِ مهارِ فرسایشِ نهادِ دانش است. فانی بارها نسبت به تورم مدخلها، تداخل مفاهیم و درهم آمیختگی تاریخ با تفسیر هشدار داد و برای آن کار کرد؛ پافشاری او بر جداسازی داده از داوری و رونویسِ حداقلی اما موشکافانهی دادهها، راهبندِ آن شد که دانشنامه بلندگوی ایدئولوژیک یا میدانِ خودنمایی نگارشگرها شود و این در دورانی که نهادِ دانشگاه و پژوهش از درون دچار سستی است، شکلی از بازسازی نهادی شمرده میشود. همچنین سهندگی(حساسیت) او دربارهی ترجمه و معادلگذاری فارسی، نمونهای کمتر دیدهشده اما حیاتی بود. او با ترجمههای شتابزده و جایگزینیهای مندرآوردی مخالفت میکرد، زیرا میدانست که نااستواری واژگان، به سستی مفاهیم میانجامد. اگر به نوشتهها و گفتارهای او دربارهی کتابداری و کتابشناسی نگاه کنیم، (برای نمونه مقالهی معروفش دربارهی «کتابشناسی ملی و ضرورت استاندارد») میبینیم که فانی آگاهانه از واژگان ارزشی و ایدئولوژیک پرهیز میکند، اما ساختارِ استدلالش بهشدت هنجاری است. او بیپرده مینویسد که «بیدقتی در ضبط اطلاعات، به تحریف حافظهی فرهنگی میانجامد». این جمله اگرچه در نما فنی است، اما در نهانِ خود گزارهای فلسفی دربارهی رابطهی قدرت و حافظه دارد؛ چیزی که هماره در متونِ روشنفکری پرطمطراق گفته میشود، نه در یادداشتهای کتابداری.
نکتهای که همواره دربارهی کامران فانی نادیده گرفته شده این است که او، برخلاف بسیاری از روشنفکران ایرانی، پرسمان را در «محتوا» نمیبیند، بلکه در زیرساختِ آن جستوجو میکند. او بهجای اینکه بپرسد «چه چیزی باید گفته شود؟» میپرسد «چگونه دانستهها نگارش، ارجاع و بازتولید میشوند؟». این موارد، تنها دغدغههای زبانی نیستند؛ بلکه گونهای از پایداری در برابر دلبخواهی شدن دانشاند. در جامعهای که هر نویسنده، معنای ویژگانی خود را سنجه(معیار) میگیرد، فانی بر وجودِ یک زبانِ مشترک برای ارجاع پافشاری میکند. این ناهمسانی پنهان میانِ برنامهی فانی و سنت چیرهی روشنفکری ایرانی است که بیشتر «نویسندهمحور» بوده و میگوید که متن مهند است چون نویسنده مهند است. فانی اما برخلاف آن میگوید که متن مهند است چون پذیرندهی پیگیریست. او در کردار توان را از فرد میگیرد و به سامانهی اندیشه وامیگذارد. این رویکرد، نا آشکار، شیوهی نقدِ «اقتدار کاریزماتیک» در فرهنگ فکری ایران است؛ نقدی که نه با فریاد، بلکه با آییننامه و شیوهنامه انجام میشود.
فانی شالودهریزِ آرایشی است که بسیاری از نویسندگان و متفکران ایرانی، آگاهانه یا ناآگاهانه، از آن گریزاناند؛ زیرا این آرایش، نادرستی را آشکار میکند، ادعا را به سنجش میگذارد و نامها را از کنارهی اسطوره به متنِ پاسخگو میکشاند. افسوس که اگر کارش جدی گرفته میشد، بخش بزرگی از ادبیات و علوم انسانی ما ناچار به بازنویسی خود میبود.

او با تثبیت شیوههای نگارش، وسواس در بایگانی دادهها و برنامهای آراسته برای متن، امکانِ تازهای برای کنشِ روشنفکری فراهم کرد. روشنفکرانی که بعدها به «دقت مفهومی»، «خوانش انتقادی»، یا «وفاداری به متن» فراخواندند، در کردار بر زمینی پامیگذاشتند که پیشاپیش به وسیلهی فانی هموار شده بود. ناهمسویی در این بود که آنان این دقت را به همانند یک نگرِ اخلاقی بیان کردند و فانی آن را به شکلِ یک شیوهی کاری نهادینه کرده بود. اما کامرانِ فانی هرگز اندیشهی خود را به زبان خودآگاهی روشنفکرانه شکلدهی نکرد. او هرگز نگفت که «من بنیان تفکر انتقادی را اصلاح میکنم»، بلکه گفت «ارجاع غلط است»، «مدخل نادقیق است»، «این ترجمه قابل پیگیری نیست». چه اینها همان چیزی را ممکن کردند که بعدها روشنفکران از آن با عنوان «خواندن مسئولانه» یا «نقد مبتنی بر متن» نام بردند.
افسوس که سنتِ روشنفکری ایران سرشتش این است که خاستگاههای مادی و نهادی فکر را نادیده بگیرد و همهچیز را به «موضع»، «بیانیه» و «نام» فروبکاهد. فانی درست در نقطهی کورِ این سنت ایستاد. او با ایجاد شیوهای نوین در کتابداری و کتابشناسی، آدابِ بازی را جابهجا کرد و نتیجه این شد که روشنفکران، ناخواسته، آدابی را پذیرفتند که خودشان بنیانگذارش نبودند. از این نگاه، بگمانم فانی «پیشاروشنفکر» بود؛ نه به این مفهوم که جلوتر از زمانهاش حرف زد، بلکه به آن روش که پیش از آنکه روشنفکری به دقتِ روششناختی حساس شود، او آن دقت را به شکلی نهادی اجرا کرد و جا انداخت. بیراه نیست اگر او را کنشگرِ راستینِ نظامِ دانش در چند دههی گذشته بدانم کسی که نقش بنیادینش نه زایشِ معنا، بلکه اعتباربخشی برای معنا بوده. از این نگاه کافی است به کارهای سترگش در کتابشناسی ژزفبینی کنیم، او در آنجا نه چون گردآورندهی ساده، بلکه همچون نظریهپردازِ عملیِ کار میکند چه کتابشناسی را نه کنشی خدماتی، بلکه دانشی مستقل با «منطقِ درونی» میدانست.
کارنامهی فانی یادآور این واقعیتِ ناخوشایند است که بحرانِ فرهنگ ایرانی، بیش از آنکه بحران ایده باشد، آشفتگی اعتمادِ معرفتی است و این اعتماد، نه با شعار، بلکه با وسواسِ سنجشگرا ساخته میشود، نبودِ فانی بیشتر از بودنش درکخواهد شد و ما سالها بعد تازه متوجه خواهیم شد که چه انسانِ نادری را از دست دادهایم. زندگی فکری او شبیه حاشیهنویسیهای دقیق کنار متون بزرگ بود؛ حاشیههایی که اگر نباشند، متن فرو میریزد. او نه اسطوره ساخت، نه شاگردپروری نمایشی کرد، نه مکتب اعلام کرد. کارش را کرد، آرام، پیوسته، بیادعا؛ و همین آرامش، در فرهنگی که به اغراق و هیجان معتاد است، نوعی نجابت کمیاب بود. فانی به ما نیاموخت چه فکر کنیم؛ آموخت چگونه خطا نکنیم. و شاید این بزرگترین درسی باشد که یک فرهنگ میتواند از یک انسان بگیرد.
حامد داراب. شاعر و روزنامهنگار ادبی
مجله تجربه. شماره 46. دی ماه 1404. صفحات 40-41