رضاشاهِ کبیر و ایران‌سازی در آینه‌ی ادبیات

ادبیات در دوران پهلوی اول

10–15 دقیقه

در اردیبهشت ۱۳۱۴، هنگامی که فرهنگستان ایران در تهران آغاز به کار کرد، صادق هدایت در بمبئی سرگرم آماده‌کردن نخستین نسخه‌های «بوف کور» بود؛ اثری که انتشارش در ایرانِ رضاشاهی را ناممکن می‌دانست 1و سرانجام در نسخه‌ای محدود و پلی‌کپی، در پنجاه نسخه، منتشر شد. این هم‌زمانی را نباید صرفن یک تصادف تقویمی دانست، در فاصله‌ی چند صد کیلومتر آن‌سوتر، دولت پهلوی نهادی را برای سامان‌دادن به زبان فارسی ایجاد می‌کرد و در همان هنگام، یکی از بنیادی‌ترین آثار ادبیات مدرن فارسی برای گریختن از سانسور سیاسی در خارج از کشور چاپ می‌شد. اما معنای تاریخی این تقارن نیز نباید به یک حکم ساده فروکاسته شود؛ نه می‌توان گفت دولت رضاشاه صرفن دشمن ادبیات مدرن بود و نه می‌توان انکار کرد که همین دولت با ایجاد مدرسه، دانشگاه، نهادهای فرهنگی، مطبوعات جدید، گسترش چاپ و تثبیت زبان اداری مشترک، بخشی از شرایط مادی پیدایش همان ادبیات مدرن را فراهم کرد.

کتاب ملی سازی ایران (Nationalizing Iran) نوشته افشین مرعشی، ترجمه شهربانو صارمی و پژوهشی درباره‌ی روند شکل‌گیری دولت مدرن و ملی‌گرایی در ایران است. این کتاب که نشر ققنوس آن را در سال ۱۴۰۳ منتشر کرده، به بررسی تحولات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران از اواخر دوره‌ی قاجار تا پایان سلطنت رضاشاه پهلوی می‌پردازد.

مساله‌ی اصلی، بنابراین، تناقضی ساده میان «دولت» و «ادبیات» نیست؛ بلکه رابطه‌ای پیچیده‌تر میان دولت‌سازی، ملت‌سازی، مدرنیزاسیون فرهنگی و محدودشدن آزادی سیاسی است. ادبیات فارسی در عصر رضاشاه هم از درون این فرایند زاده شد، هم در برابر محدودیت‌های آن واکنش نشان داد و هم گاه از نهادهای همان دولت برای انتشار و تثبیت خود بهره گرفت. از این منظر، عصر رضاشاه را باید در تاریخ بلندتری دید. گر چه پیش از رضا شاه کبیر، از اواخر قرن نوزدهم تا انقلاب مشروطه، گروهی از روشنفکران ایرانی به تدریج در پی بازتعریف مفهوم «ایران» در قالب مفاهیم جدید ملت، دولت، پیشرفت، آموزش و حاکمیت ملی بودند؛ اما این رضا‌شاه بود که ناسیونالیسم ایرانی را بازتعریف کرد؛ افشین مرعشی در کتاب مهم‌اش «ناسیونالیسم ایرانی»2 این فرایند را از حدود ۱۸۷۰ تا ۱۹۴۰ دنبال می‌کند و استدلالش این است که در این دوره سلطنت سنتی ایران به تدریج با زبان ملی‌گرایی مدرن درآمیخت و «ایران» از یک مفهومِ تاریخی و جغرافیایی به یک تصور سیاسی ـ اجتماعی جدید بدل شد؛ تصوری که در آن دولت، جامعه و فرهنگ به یکدیگر پیوند می‌خوردند. 

این نکته برای فهم جایگاه رضاشاه کبیر اساسی است. روایت رایج ضدرضاشاهی گاه چنان سخن می‌گوید که گویی در ۱۳۰۴ ناگهان دولتی بیگانه با جامعه‌ی روشنفکری ایران پدیدار شد و پروژه‌ای تمامن جدید را بر جامعه تحمیل کرد. این تصویر، دست‌کم در این صورت مطلق، تاریخی نیست. بخش بزرگی از موادِ فکری دولت جدید پیش‌تر در میانِ روشنفکران مشروطه‌خواه و ملی‌گرا وجود داشت چه آموزش جدید، دولت مرکزی نیرومند، کاهش قدرت نهادهای سنتی، تقویت زبان فارسی، توجه به ایران پیش از اسلام و مقاومت در برابر نفوذ قدرت‌های خارجی از دغدغه‌های فکری نوانداشن بوده است. اما با این تفاوت که آنچه در عصر مشروطه عمدتن یک آرمان روشنفکرانه بود، در عصر رضاشاه به سیاست دولتی تبدیل شد.

روشنفکری که در برابر ضعف دولت قاجار، مداخلات روس و بریتانیا، ناامنی، ضعف مالیه و پراکندگی قدرت، آرزوی دولت مرکزی نیرومند کرده بود، اکنون با تحقق همان آرزو روبه‌رو می‌شد. دولت مقتدر می‌توانست راه بسازد، مدرسه تاسیس کند، سربازگیری و مالیات را سامان دهد، دستگاه اداری بسازد و زبان مشترک آموزشی ایجاد کند؛ اما همان دولت می‌توانست روزنامه را ببندد، مخالف سیاسی را زندانی کند و مرز میان «مصلحت ملی» و «اراده‌ی شخصی شاه» را از میان بردارد. از همین‌جاست که تناقض بنیادین عصر رضاشاه آغاز می‌شود. برای فهم این تناقض باید به نقطه‌ای بازگردیم که مساله‌ی اصلی روشنفکر ایرانی دیگر صرفن «آزادی» نبود، بلکه «توانایی دولت برای حفظ ایران» نیز بود. مشروطه امید به حکومت قانون را پدید آورد، اما دولت مشروطه در شرایطی بسیار دشوار متولد شد چه آنکه خزانه‌ای ضعیف، نفوذ قدرت‌های خارجی، جنگ داخلی و منطقه‌ای، قدرت نیروهای محلی و عشایری و فقدان یک دستگاه اداری و نظامی متمرکز. شکست یا ناکامی بسیاری از آرمان‌های مشروطه، بخشی از روشنفکران را به این نتیجه رساند که پیش از هر چیز باید «دولت» را ساخت.

صفحه یک مجله‌ی کاوه
مجله‌ی کاوه (با عنوان روزنامهٔ کاوه نیز شناخته می‌شود) نشریه‌ای بود که از ۱۳۳۴ ه‍.ق تا ۱۳۴۰ ه‍.ق (برابر با ۱۲۹۵ تا ۱۳۰۱ ه‍.خ) به زبان فارسی در برلین چاپ می‌شد. بنیان‌گذار این مجله، سید حسن تقی‌زاده بود. این مجله از جمله مهم‌ترین منابع پیرامون باستان‌گرایی در ایران و میهن‌پرستی به‌شمار می‌آید.

در این فضای فکری، نشریاتی چون «کاوه»، «ایرانشهر» و «آینده» اهمیت پیدا کردند. تقی‌زاده، کاظم‌زاده‌ی ایرانشهر و محمود افشار، هر یک با تفاوت‌های مهم، در شکل‌دادن به زبان جدید ملی‌گرایی ایرانی نقش داشتند. مساله‌ برای آنان تنها ستایش گذشته نبود؛ بلکه ساختن ایرانی بود که بتواند در جهانِ جدید به عنوان یک دولت مستقل و مدرن باقی بماند. این‌جاست که باید از یک سوءتفاهم رایج پرهیز کرد: ناسیونالیسم ایرانیِ آغاز قرن بیستم را نباید تنها واکنشی ارتجاعی یا «باستان‌گرایی درباری» دانست. بخش مهمی از آن پیش از استقرار پهلوی شکل گرفته بود و با دغدغه‌هایی مانند آموزش، دولت مدرن، اصلاح اجتماعی، حقوق زنان، علم و استقلال سیاسی پیوند داشت. با این همه، انتقال این اندیشه‌ها از گستره‌ی روشنفکری به دولت، ماهیت آنها را نیز تغییر داد. ملی‌گرایی وقتی وارد دستگاه دولت شد، دیگر فقط مجموعه‌ای از ایده‌ها نبود؛ چه تبدیل به برنامه‌ای برای استانداردسازی، تمرکز، آموزش، نام‌گذاری، حافظه‌ی عمومی شد. این همان نقطه‌ای است که باید مفهوم «ملی‌کردن ایران» را جدی گرفت

مرعشی نشان می‌دهد که شکل‌گیری ملی‌گرایی دولتی تنها با وضع قوانین یا سخنرانی‌ها اتفاق نیفتاد؛ دولت جدید از آموزش، مراسم عمومی، حافظه‌ی تاریخی، بازنمایی ایران باستان و نهادهای فرهنگی برای ساختن تصوری مشترک از «ملت» استفاده کرد. در ساختار کتاب او، آموزش و ملی‌گرایی، مراسم یادبود و ساخت حافظهٔ ملی دقیقن در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند3 این تحول را می‌توان در چند حوزه دید، مدرسه، دانشگاه، باستان‌شناسی، موزه، جشن‌های ملی، آرامگاه فردوسی، آموزش تاریخ ایران، زبان فارسی و نمادهای ملی جشن هزاره‌ی فردوسی در ۱۳۱۳ نقطه‌ای مهم در این فرایند بود. فردوسی برای دولت جدید فقط شاعری بزرگ نبود؛ نمادی بود که می‌توانست گذشته‌ی ایران را به زبان ملی، و زبان ملی را به مفهوم دولت جدید پیوند دهد. دولت جدید توانست برای نخستین بار در مقیاسی گسترده میراث تاریخی ایران را به موضوع آموزش عمومی، مراسم ملی و حافظه‌ی عمومی تبدیل کند. در این معنا، دولت پهلوی میراث تاریخی موجود را درون دستگاه جدید دولت ـ ملت سازمان‌دهی و بازنمایی کرد.

بنیان‌گذاری فرهنگستان ایران در اردیبهشت ۱۳۱۴ (۱۹۳۵) به ابتکار مستقیم رضاشاه و با میانجی‌گری محمدعلی فروغی و علی‌اصغر حکمت، که اوج پروژه‌ی زبانی دولت بود را نیز باید در همین چارچوب فهمید. فرهنگستان نخست در شش سال فعالیت خود بیش از ۳۵۰۰ واژه، از جمله نام‌های جغرافیایی، تصویب کرد. بنابراین گمانم آن است که به جای تعبیر ساده‌ی «پاک‌سازی زبان»، باید از مفهوم برنامه‌ریزی زبانی استفاده کنیم. چه آنکه مساله فقط حذف واژه‌های بیگانه نبود، چه دولت جدید به زبانی نیاز داشت که بتواند در مدرسه، ارتش، دادگستری و بوروکراسی به صورت استاندارد به کار رود. زبان فارسی باید از یک زبان ادبی دیرپا به زبان اداری و آموزشی دولت مدرن نیز تبدیل می‌شد. وقتی دولت تعیین می‌کند کدام واژه رسمی است و کدام نیست، زبان از قلمرو صرفن ادبی خارج و به بخشی از سیاست عمومی تبدیل می‌شود. از این منظر، فرهنگستان را باید همزمان دو چیز دانست: نهاد مدرن‌سازی زبان و ابزار سیاست فرهنگی دولت. نکته‌ی دیگر آن است که فرهنگستان نخست را نباید با موفقیت‌های فرهنگستان‌های بعدی یا با تصور امروزی از فرهنگستان یکی دانست. بسیاری از واژه‌های پیشنهادی آن وارد زبان عمومی نشدند. در مقابل، برخی واژه‌ها و نام‌های جغرافیایی ماندگار شدند. بنابراین پروژه‌ی «فارسی‌سازی» در شکل‌گیری فارسی معیار معاصر سهم فراوانی داشت.

از این نگاه باید گفت که یک ادبیات مدرن بدون خواننده‌ی مدرن، شبکه‌ی چاپ، مدرسه، دانشگاه، مجله، مترجم و ناشر نمی‌توانست شکل بگیرد و یکی از مهم‌ترین دستاوردهای دولت پهلوی ایجاد زیرساخت‌هایی بود که فرهنگ جدید ایرانی در آنها گردش می‌کرد. مدرسه و دانشگاه فقط محل آموزش نبودند؛ آنها در حال تولید یک نوع جدید از انسان ایرانی بودند. فردی که با زبان استاندارد آموزش می‌دید، تاریخ ملی می‌خواند، با ادبیات اروپایی آشنا می‌شد و خود را عضوی از یک جامعه‌ی ملی گسترده‌تر تصور می‌کرد. بی‌گمان این همان نقطه‌ای است که حتی منتقدان رضاشاه ناچارند با مسئله‌ی دشواری روبه‌رو شوند چه اگر دولت اقتدارگرای رضاشاه بخشی از زیرساخت‌های مدرنیته را ساخت، آیا می‌توان مدرنیسم فرهنگی ایران را کاملن در برابر آن دولت تعریف کرد؟ پاسخ منفی است چرا که مدرنیسم ایرانی در خلأ پدید نیامد. ادبیات جدید در ایران حاصل برخورد چند نیروی هم‌زمان بود از میراث فکری مشروطه، آشنایی با ادبیات و اندیشهٔ اروپایی، تا گسترش آموزش نوین و چاپ، شکل‌گیری نهادهای فرهنگی جدید و سرانجام دولتی که در دوره‌ی رضاشاه با سرعتی بی‌سابقه در ساختن این نهادها مداخله کرد.

رضا شاه کبیر در حال افتتاح دانشگاه تهران. تصویر از آرشیو روزنامه اطلاعات

محمدعلی جمال‌زاده با «یکی بود یکی نبود» در ۱۳۰۰ یکی از نخستین صورت‌های تثبیت‌ شده‌ی داستان کوتاه مدرن فارسی را عرضه کرد. اما اهمیت هدایت در این است که این فرایند را به سطحی تازه برد. هدایت از یک سو محصول جهان جدید بود، تحصیل جدید، آشنایی با ادبیات اروپا، ترجمه، زبان فرانسه و فضای روشنفکری تهران که حاصل کار دولت رضا شاهی بود. . این دو وجه نباید از هم جدا شوند. نمی‌توان صرفن از ممنوعیت انتشار «بوف کور» نتیجه گرفت که تمام جهان تاریک و یاس‌آلود این اثر مستقیم محصول سانسور رضاشاهی بوده. «بوف کور» به همان اندازه که با فضای ایران دهه‌ی ۱۳۱۰ ارتباط دارد، با بحران‌های فلسفی، روان‌شناختی و ادبی مدرنیته‌ی اروپایی نیز درگیر است چه پژوهش‌های مربوط به هدایت بر پیوندهای او با سنت‌های ادبی غربی تأکید کرده‌اند.

روایت سنتی درباره‌ی نیما یوشیج نیز در شعر نیز همچون روایتی که در داستان برشمردم و از سوی مخالفان حکومت پهلوی به آن دامن زده می‌شود اغلب بیش از اندازه ساده است. در این روایت، نیما شاعر آزادی و گسست از سنت معرفی می‌شود و دولت رضاشاه در سوی دیگر، به‌مثابه‌ی دستگاهی یکپارچه برای حفظ سنت و سرکوب نوآوری ادبی تصویر می‌گردد. اما تاریخ شعر نو فارسی چنین دوگانه‌ای را به این سادگی تایید نمی‌کند. نیما البته در برابر بسیاری از قالب‌ها و تلقی‌های تثبیت‌شده‌ی شعر فارسی ایستاد و تجربه‌ی شعری او بعدها به یکی از مهم‌ترین صورت‌های گسست ادبی در ایران بدل شد؛ اما این گسست در خلأ سیاسی و نهادی رخ نداد. شعر نو در همان دوره‌ای شکل گرفت که دولت رضاشاه، با وجود محدود کردن آزادی مطبوعات و کنترل شدید فضای سیاسی، به گسترش آموزش جدید، چاپ و نشر، نهادهای فرهنگی و رسانه‌های تازه نیز یاری می‌رساند. حتا برخی از مهم‌ترین شعرهای نو نیما در نشریاتی منتشر شدند که به نحوی با ساختار فرهنگی رسمی دوره ارتباط داشتند. از این رو، نسبت نیما با دولت رضاشاه را نمی‌توان تنها در قالب «شاعر آزادی در برابر دولت سرکوبگر» فهمید؛ مساله پیچیده‌تر از این ادعاست چه‌آنکه مدرنیته‌ی ادبی نیما درون همان فرایند نوسازی اجتماعی و فرهنگی‌ای رشد کرد که دولت رضاشاه از یک سو پدید می‌آورد و از سوی دیگر، حدود سیاسی آن را تعیین می‌کرد. «احمد کریمی‌حکاک» در «بازپردازی شعر فارسی: سناریوهای تجدد شعری در ایران»4 اساسن با روایت رایج «نیما به‌تنهایی شعر نو را اختراع کرد» فاصله می‌گیرد و نشان می‌دهد که شعر نو حاصل یک فرایند طولانی‌ترِ دگرگونی سنت شعری فارسی بوده است؛ نیما در این نگاه بیشتر نقطه‌ی اوج یک تحول تاریخی است تا آفریننده‌ی ناگهانی آن. این دیدگاه برای فهم عصر رضا شاه اهمیت زیادی دارد. مدرنیسم ادبی نه یک جزیره‌ی خارج از جامعه بود و نه محصول مستقیم دولت. در فضای جدید فرهنگی، مجلات، مدارس، روشنفکران و نهادهای دولتی در کنار یکدیگر فضایی ایجاد کردند که در آن امکان آزمایش ادبی تازه به وجود آمد. بنابراین حتا اگر شعر نیما گاه با سیاست رسمی سازگار نبود، شرایط نهادی انتشار آن را نمی‌توان کاملن از دولت جدا کرد. این همان پارادوکس مهم است که به آن اشاره کوتاه داشتم؛ دولتی که آزادی سیاسی را محدود می‌کرد، در همان حال بخشی از زیرساخت فرهنگی‌ای را پدید می‌آورد که نوآوری ادبی در آن امکان ظهور پیدا می‌کرد.

یکی از مهم‌ترین مواردی که به‌گمانم باید در اینجا و همواره درباره‌ی نقش رضا شاه کبیر در وحدت ملی ایرانیان افزوده شود، مساله‌ی مواجهه‌ی او با تنوع زبانی و قومی ایران بود. پروژه‌ی دولت جدید پهلوی بر مفهوم «وحدت ملی» استوار بود و زبان فارسی مهم‌ترین ابزار آموزشی و اداری آن بود. دولت مدرن به زبان مشترک اداری و آموزشی نیاز دارد. اما ایران از دیرباز کشوری چندزبانه و چندمنطقه‌ای بوده است. هنگامی که دولت مرکزی زبان فارسی را در مدرسه و اداره به زبان غالب تبدیل کرد، بخشی از تفاوت‌های زبانی و فرهنگی محلی نیز به حاشیه رفت. رضا شاه زبان فارسی را زبان رسمی و ملی اعلام کرد اما دفاع او از دولت ملی و زبان مشترک باعث نشد که زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر ایران وجودی نامشروع پیدا کنند بلکه به آنها نیز به عنوان بخش‌های جدانشدنی فرهنگ بومی-ملی بها د اده شد.

با این همه باید بی‌رحمانه صادق باشم که رضا شاه کبیر بود که دولت مدرن ایران را ساخت، اما دولت مدرن را بنا بر اقتضای زمان با دولت آزاد یکی نگرفت. در این میان ادبیات مدرن ایران در عصر او نه در خلا سیاسی، بلکه در قلب یک انقلاب نهادی شکل گرفت. هدایت، نیما، بهار، علوی و نسل روشنفکران این دوره در جامعه‌ای زندگی می‌کردند که نسبت به دو دهه‌ی قبل تفاوتی بنیادین داشت، چه در آن مدرسه گسترش یافته بود، چاپ و مطبوعات توسعه پیدا کرده بودند، ترجمه افزایش یافته بود، زبان اداری استاندارد شده بود، دانشگاه تاسیس شده بود و دولت برای نخستین بار در مقیاسی بی‌سابقه در زندگی فرهنگی جامعه ورود می‌کرد. چنین جامعه‌ای بود که باعث شد ادبیات هم همان ادبیات عصر قاجار باقی نماند. از این نگاه باورم آن است که مثلن «بوف کور» فقط داستان یک نویسنده‌ی منزوی نیست؛ بلکه یکی از نشانه‌های پیدایش سوژه‌ی مدرن ایرانی است. یا نیما نیز فقط «شاعری علیه سنت» نیست؛ او نقطه‌ی اوج دگرگونی طولانی‌تری در شعر فارسی است که در آن سنت کلاسیک از درون بازخوانی و بازساخته می‌شود و «فرهنگستان» نیز صرفن دستگاهی برای حذف واژه‌های عربی نبود؛ چه بخشی از فرایند تبدیل فارسی به زبان استاندارد دولت، مدرسه و جامعه‌ی جدید بود.

پاورقی:

  1. هیچ منبعی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان ادعا کرد که پهلوی اول چاپ بوف کور را ممنوع اعلان کرده باشد. هدایت خودش با توجه به شرایطی که پس از انتشار «وغ وغ ساهاب» دچار آن شد، احتمال می‌داد نشر این کتاب با ممنوعیت رو به رو شود. ↩︎
  2. افشین مرعشی، ملی‌سازی ایران: فرهنگ، قدرت و دولت،1250-1320، ترجمه‌ی شهربانو صارمی(تهران: ققنوس، 1403) ↩︎
  3. همان ↩︎
  4. احمد کریمی‌حکاک، Recasting Persian Poetry: Scenarios of Poetic Modernity in Iran (Logan, Utah: Utah State University Press, 1995)، ص. [87]. ↩︎