گفتوگوی حامد داراب با یداله مفتون امینی
«یداله امینی» را اکنون باید شاعری از نسلِ نخستِ شعرنو فارسی شناخت؛ چه او در تمامی سالهای فعالیت ادبی خود و چاپ نخستین دفاترِ شعرش، از میراثِ ادبیاتِ کلاسیکِ فارسی و ترکی فاصله نگرفته و در کنار شعرِنو به نوشتنِ غزل و رباعی نیز ادامه داده باشد. از این رو «شمس لنگروی» کتابهای مفتون را دورهی کامل ادبیات فارسی میداند.[1] او که فریدون مشیری تخلصِ «مفتون» را برایش برگزید و نخستین مجموعه شعرش به نام «دریاچه-1336» را به چاپ رساند، در همان کتاب اول پیشنهادهایی برای شعرنو فارسی داشت اما 37 سال طول کشید تا بتواند با مجموعه «فصلِ پنهان-1370» آن پیشنهادات را شعر کند. «براهنی» فصل پنهان را: یکی از بهترین کتابهای شعرنو فارسی دانسته است[2]. مفتونِ متاخر هم «فرقه دمکورات آذربایجان» را درک میکند و هم حزب «زحمتکشان ایران» را؛ در 1336 به تهران میآید حقوق میخواند در«فردا» و «راه مردم» مینویسد و آرام از سیاست برای همیشه فاصله میگیرد آنچنان که از کافه سیروسِِ لاله زار و رفقایش محمد زهری، اسماعیل شاهرودی، نصرت رحمانی و فرخ تمیمی. مفتونِ متقدم هنوز چپ بود اما بر آن تاکید نمی کرد او «نهنگ یا موج، گزینه کولاک و انارستان-1357» نوشت بعد کاملا از وزن نیمایی فاصله گرفت و از پس 17 سال سکوت شعری با مجموعهی «فصل پنهان» در دهه 70 حرفهای مهم خود را نوشت چه در «سپیدخوانی روز-1378» با پرداختن به مولفههای تصویرسازِ ابهام که پیشتر سابقه نداشت و برخورد تازهاش با مسالهی عاطفه در شعر کتابی مهم در فنون شعر را ارایه داد. مفتون با استفاده از صنایع بدیعی موفق به خلق نوعی حسآمیزی شاعرانه از دریچه تصویر میشود که بگمانم کار پر اهمیت او در شعر بیوزن همین است. گفتوگوی پیش رو چندوچونی منتشر نشده با امینی است درباره برخی زوایای فکری و زیستی او که به بهانه واپسین کتاب اش «مستقیم تا نرسیده به صبح-1397» گرفته شد چه فرصت نشر آن تا امروز پیش نیامد واکنون که نزیک به سه سال از درگذشت او میگذرد آن را میخوانید، واپسین سخنان شاعری که روزی نوشت: بادی سراسیمه در دشت. این است افسانه عمر.
حامد داراب. شاعر و روزنامهنگار ادبی
فکر میکنم با دو مورد بحث انگیز در زندگی شما آغاز کنیم، یکی رابطهتان با «فرقه دموکرات آذربایجان» و دیگری نسبت شما با پانترکیسم.
من با بچههای حکومت خودمختار آذربایجان بودم اما خیلی زود جدا شدم قبل از اینکه همان یک سال حکومت کنند جدا شدم با «جعفر پیشهوری» هم نشستم در «جهاننما»ی تبریز، او تشویق کرد حقوق بخوانم، خودش هم یک مدت حقوق خوانده بود. همیشه مخالف پانترکیسم بودم. من نظر دیگری دارم میگویم که ما باید راه شاه اسماعیل و سلطان سلجوق را برویم یعنی به جای اینکه بخواهیم کشور دیگری تشکیل دهیم باید همان ایران بزرگ را ایجاد کنیم.
پس شما با کمیته مرکزی اتحاد شوروی در تبریزکار نمیکردید؟ چون اشعار ترکی شما همزمان با بیانیه های این فرقه در روزنامه «ارتش سرخ» چاپ می شد.
نه من بی طرف بودم و بعد مخالف شدم. چون ارتش سرخ خیلی مخاطب داشت چند تا شعر دادم که چاپ شد، شعرهایی را که به ترکی گفته بودم. ترکی خیلی سریع هست و ما چیز های به ترکی می گوییم که به فارسی نمی شود گفت و ترجمه هم نمیتواند بشود. در آذربایجان کلا هر چه شاعر و نویسنده بود تحت تاثیر 25 آذر که فرقه شکست خورد بودند درآن موقع مخالف و موافق زیاد شدند و این باعث اتفاقات فجیعی مانند: چاقو کشی، قتل و تیرباران در تبریز شد
پس شما بی طرف بودید. اما علت مخالف شدن شما با فرقه چه بود؟
یکی چون با حکومت مرکزی مخالف شدند و من زود فهمیدم که اینها را مسکو با هدف تضعیف ایران ایجاد کرده و بعد زیاد کشتند و بی خود کشتند همه آنها که مرام سیاسی داشتند مخالف شدند
شما گفتید که با پانترکیسم مخالف بودید ولی نظر خود را داشتید که باید را شاه اسماعیل را برویم. یعنی به یک هویت جمعی شیعی و بازگشت به مرزهای ایران صفوی معتقد هستید؟
بله مثل صفویان، اگر خواستند آن کار [تجزیه آذربایجان] را بکنیم. درباره تغییر [در زبان] هم با اینکه من خیلی دوست دارم و موافقم که شعر ترکی بنویسم [اما مخالف ایده پانترکیسم در زبان هستم] اما این ایراد تا حدودی وجود دارد که کتاب من تا تبریز میرود و آن طور که لازم است [مثل سابق] فروش ندارد. پانترکها به می گفتند: «که چرا شعر فارسی میگی ترکی بگو هی میری سرزمین های دیگه بده بستان». از این جور حرفا مثلا تبریز برای من باید بهترین جا برای فروش کتاب باشد.

خب سیاست های کلان فرهنگی همیشه در خصوص مساله آموزش زبان مادری سخت می گیرند بخصوص درباره «آموزش به زبان مادری» مساله ای که با عنوان «تدریس زبان ترکی در مدارس» از جمله مهم ترین اهدافِ فرقه دموکرات آذربایجان هم بود، نظرتان درمورد این چیست؟
این مشکلی است که حل نشده من هم مخالفم، عملا آن آزادی که می دهند کم کم به سمت آن طرف [تجزیه طلبی] گرایش پیدا می کند. آن طرف هم که امکانات لازم را در اختیارشان می گذارند و این مقدمه تجزیه می شود. [شما نگاه کنید] اسپانیا که از ما متمدن تر بود هم این کار [آموزش به زبان مادری] را قبول نکرد. در آذربایجان در دوره قدرت شوروی سیاستی داشتند که ایران را تجزیه کنند که فاصله شوروی از کشورهای مختلف با خلیج عربها (منظور دریای عمان است) و خاورمیانه زیاد باشد. مثلا ببینید یک موقع [ماموستا] « عزالدین حسینی» که از رهبران کردستان [ایران] بود ما را صدا کرد که از کردستان عراق دعوت کردند (اینها چیزهای سری هستند) و ما کسی را نداریم برود، من به «صمد بهرنگی» گفتم وگفت «بهروز دهقانی» را بفرستید چون بهروز با مستشاران خارجی همراه می شد و میرفت دهات و ضمن اینکه مترجم آنها بود تبلیغ هم می کرد که دولت مرکزی این طور است و پولی که شما می دهید بخشدار یا فرماندار می خورد. می بردشان و نشان می داد و درعین حال انگلیسی اش خوب بود و لهجه آمریکایی داشت او رفت آن جا که البته تحویلش نگرفتند خیلی زحمت کشیده بود و البته بعد رفت «کاتالان» [بخش خودمختار در شمال شرقی کشور اسپانیا] ده یا دوازده روز آن جا مانده بود و خیلی عزیزش گرفته بودند.
از صمد نام بردید به نظر شما چرا صمد بهرنگی هم در حکومت پهلوی و هم در جمهوری اسلامی سانسور میشود؟
به نظرم فقط جنبه مذهبی اش، او تقریبا روشنفکرِ غیر مذهبی بود.
اجازه دهید از این مباحث فاصله بگیریم. شما غیر از چاپ شعر در جراید آیا مطالب انتقادی هم می نوشتید؟
یکی دو بار بله سال 42 یا 41 بود، روزنامه اطلاعات اجازه داد یک ستون برای شهرستان ها داشته باشد که انتقاد آزاد بنویسند گفتند: که خیلی مفصل نباشد ده یا پانزده خط بیشتر نبود آمدند سراغ من گفتند: که آقای امینی این جریان هست در روزنامه اطلاعات و شما هر چه خواستید بنویسید، سیصد تومان هم پاداش می دهند من هم واقعا احتیاج داشتم سیصد تومان خیلی پول بود، حقوق یک ماه کارمند بود قبول کردم اما [خیلی سریع] انتقاد هم شروع شد بعدِ هفت و هشت شماره که چاپ شد گفتند که بس است اما در همان چند شماره هرچه خواستم را بدون سانسور نوشتم. اولش از «باغ گلستان» پارک معروف تاریخی آنجا یک قران یا دو قران می گرفتندکه مردم بروند بازدید و ما نوشتیم که باید این حذف شود مناسبت ندارد که اینهمه از مردم پول بگیرند برای اینکه از آنجا دیدن کنند بیست روز بعد با قایله ای که ایجاد شد شهردار دستور داد که از مردم پول نگیرند
در سال 1333یعنی زمانی که دیگر شما تهران آمده بودید گروه «پیاده نظامان شعر» را تشکیل دادید.
بله 8 نفر بودیم اغلب اسمشان یادم رفته شما البته نمی شناسید یکی «کاویانی» بود یکی «حسن شهرزاد» بود و باقی هم که معرف حضور هستند نصرت رحمانی زهری و شاهرودی
در واقع آیا این اصطلاحی است که خودتان استفاده می کردید یا درجراید و بدنه ادبیاتِ آن زمان به عنوان پیاده نظام مطرح بودید؟

در آن زمانی که ما کافه می رفتیم اکثرا شاعران به کافه میآمدند بعد یک عده ای بودند که به ما می گفتند پیاده نظامان شعر، نصرت رحمانی، زاهدی و زهری هم سردسته ما و ردیف اول ما بودند. به هر حال هر کدام شعرمان چاپ می شد و شعر خوب می نوشتیم.
گعده تان در همان کافه فیروز بود؟
بله. در لاله زار
شاملو یا دیگران هم می آمدند؟ این را می پرسم چون به تحریره «سخن» نزدیک بودید؟
بله به نظرم، اما «سایه» چندین بار آمده بود و بعد مشیری هم می آمد گاهی سر می زد
گویا شما با اسماعیل شاهرودی از همه صمیمی تر بودید چه شد که کارش تیمارستان کشید
بله باهم صمیمی بودیم آدم یک رو و یک دندهای بود و خیلی هم تند کسی نبود که چند بعد داشته باشد خیلی یک جهتی بود و برای این هم سلیقه اش با کسی جور در نمیآید و تا کسی ضد او حرف می زد به حالت عصبانی می شد. اسماعیل هوشمندی خاصی داشت و یک جنونی در او بود درست مثل آن چیزی که در شعرش هست البته شعرِ او شعرِ خیلی خوبی است و متاسفانه این قضیه تیمارستانش باعث شد به شعر او جفا شود اما شعرش جز شعرها خیلی خوب فارسی است. وقتی در تیمارستان بود هرکس میرفت به او فحش میداد. بنظرم از کثرت خوبی و یک رویی به جنون رسید
یک دوره ای به هند رفته بودند اقای شاهرودی
برای همین کار رفته بودند [درمان] آنجا مردم استعمار زده را دیده بود و اینکه اینها برای خودشان هم یک فلسه مزخرفی دارند باعث شد عصبانیتش دو برابر بشود و رنجش هم بیشتر که درمان نشد هیچ رسما بدتر هم شد خیلی حساسیت داشت به این چیزها
خیلی کوتاه دستاورد پیاده نظامان را امروز چه می بینید؟
دستاوردش نصرت است

نصرت رحمانی هم شاعری است که حالا سیاست کلان فرهنگی زیاد مایل به تهیج او برای عموم نیست فکر می کنید دلیل عدم اقبال حکومت به نصرت رحمانی چیست؟
باید به پرسید علت علاقه شما چیست؟ چون این طور پاسخ سوال شما داده خواهد شد
خب علاقه شما به نصرت چیست؟
شعرش. اما بعدا دوستی را ادامه ندادیم.
یک تصویر از شخصیت نصرت به ما بدهید بالاخره آن روز هایی که شما می نشستید نصرت چه منشی داشت؟ چگونه فکر می کرد در رابطه با شعر نیمایی؟ به هر حال من فکر میکنم در آن زمان هنوز شعر نیمایی آنقدر جا نیافتاده بود.
نصرت در شاعری مثل «آرتور رمبو» است برای ادبیات فارسی. آن موقع مردم فکر میکردند چهار پاره شعر نیمایی است هنوز خیلی جا نیفتاده بود همانطور که گفتید بعد که «ماخ اولا» (ماخ اولا یک مجموعهشعر از نیما یوشیج است که در سال ۱۳۴۴ بوسیله نشر شمس در تبریز منتشر شد) درآمد فهمیدند نیمایی چیست. نیمایی را با آن شعرها شناختند که یک آشفتگی و تردید در کارش بود و آدم را وادار می کرد چیزی را کشف کند و به جز کشفِ شعر با دریافتهای زیبا تری مواجه شود.
این مولفه ها را در شعر نصرت رحمانی هم میبینید؟
نه به آن صورت نبود ولی با شعر کلاسیک خیلی فاصله داشت مخصوصا ذهنیتش به شعر «فرخی»، «عشقی» یا «عارف» علاقه پیدا نکرد یعنی شعر اینها برایش مطرح نبود بلکه ذهنیت اینها مطرح بود
به عبارت بهتر آن نگرش اجتماعی شان برایش مهم بود
بله. مثلا ایده مبارزجویانه شان یا مخالفخوانی آنها با قدرت، میگفت: اگر «عارف» مخالفخوان نبود عارف نمیشد. عارف تصنیفگو هم بود ولی جنبه خلافگویی او در تصنیف مطلوب ذهن مردم بود.
آقای امینی با توجه به تمایلات شما به شعر و ادبیات چرا دانشکده حقوق را جهت تحصیلات انتخواب کردید؟
وقتی کنکور شرکت کردم و میخواستم دانشکده عالی برم چهار نفر بودیم که قبول شدیم آن موقع خیلی هم از تاریخ تاسیس دانشکده حقوق نگذشته بود. گفتند چه رشته ای میخواهی گفتم سیاسی، من بخاطر رشته سیاسی رفته بودم سه چهار تا زبان هم آن موقع یاد گرفته بودم فرانسه و انگلیسی را تا حدودی اما روسی و آلمانی را مثل فارسی صحبت میکردم به ترکی و کردی هم شعر گفته بودم دوست داشتم ارمنی را هم بدانم ولی نتونستم یاد بگیرم لهجهای داشتند که نمیشد. یکی دیگر از دلایل هم این بود که آن جا حقوقی که به قاضی دادگستری میدادند تقریبا دو برابر بود. ما هم درامدی نداشتیم پدرم از دهات گاهی برایم چیزی میفرستاد که خرج بخور نمیری بود نه اینکه وضعم مفلوک باشد متوسط بود. پدرم خرده مالی بود، باغ داشت، آسیاب داشت، گلهداری میکرد. برادر من گفت باید بروی دانشسرای عالی، آنجا اول دبیر میشوی و بعد با فاصله کمی استاد، حرف او هم صحیح بود و ایدهال واقعی من همان بود. اما بعضی اوقات چیز دیگری پیش میآید
شما سه سال قبل از عزل مصدق در 1333 به تهران میروید میخواهم بدانم در قایلهی عزل مصدق در 28 مرداد 1339 آیا تهران بودید؟
معاون دادستان بودم در خوی. در انتخابات دورهی مصدق هم آنجا بودم، من را به شاپور فرستادن برای نظارت که یادم میآید تعداد رای شهر شاپور از خوی بیشتر شد. 28 مرداد «قرهباغی» که رئیسِ تیپ آنجا بود من را احضار کرد و گفت که دادستان در مورد همین جریان ناراحت شده و به تبریز رفته و او به ما گفت که در تهران جریاناتی هست که به ما خبر رسیده که مواظب اوضاع باشید، دستور دادیم 14نفر را در خوی بگیرید. که فکر کنم که 10 نفرشان تودهای بودند و 4 نفرشان جبه ملی بعدش من رفتم دادگستری سه یا چهار روزآنجا بودم تا حقوق بگیرم به آنها گفتم کاری پیش امده باید بروم تبریز حقوق من را بدهید بروم که گفتند: شما الان بروید به صلاح نیست.
رابطه شما با کانون نویسندگان ایران چه بود؟
من عضو کانون بودم من بودم در خانه سیمین بهبهانی استعفاء دادم در اوایل دهه هفتاد. قبل از انقلاب هم یک ماجراهایی داشتم ولی از اول انقلاب دیگر نه، من آن جریان اتوبوس مرگ را اسمش را گذاشتم «ون نجات ازمرگ حتمی» نظر من این است که اولین چیزی که تشکیل شد کانون نویسندگان واقعی ایران بود و بس. بعدها بینشان اختلاف پیش آمد و انشعاب شد و شورای کانون نویسندگان ایران در خیابان حقوقی تشکیل شد
بنظرتان شما علت انشعاب در کانون چه بود؟
خلاصه بگویم بحث میان حکومتی بودن و توده ای بودن همان چیزی که بعد ها هم بود
جریان شورای نویسندگان ایران به کجا رسید؟
من یک بار رفتم آنجا شاملو بود گفت شما عضو شدین؟ گفتم خیر، گفت از شما بعید است گفتم من معرف ندارم گفت معرفتهایت اینجا هستند، ساعدی هم بود. یکبار ساعدی گفت کردستان کسی بوده روزنامه فروش رفتند خانهاش را آتش زدهاند با زن و بچه خواسته برود عراق او را به گلوله بستهاند میتوانید شما گزارش آن را تهیه کنید من گفتم نمیتوانم کار من نیست درست است که مختصر کردی بلدم ولی آدم غیر از من بفرستید
فقط به خاطر اینکه کردی کامل بلد نبودید نرفتید؟ یا چون مساله گزارش نویسی بود
این کارها زیرکی مخصوص خود را میخواهد. دو سه روز بعد که رفتم جلسه گفتند امینی کاری هست که شما دیگر خواهشا عذر نیاروید، این از دست شما بر میاید بروید دفتر ادبی حزب توده، در خیابان 16 آذر بودگمانم، به احسان طبری و بهآذین بگویید که شما با شاملو چه کار دارید؟ چرا اینقدر علیه او مینویسید. این را قبول کردم رفتم و در ورودی دیدم حفاظت یک پیرمرد است که قبلا در دانشکده حقوق روزنامه «مردم» میفروخت گفتم شما را میشناسم گفت اینجا آشنایی نداریم همه را میگردیم. رفتم بالا دیدم طبری نشسته بود و کمی صحبت کردیم بحث را مطرح کردم دیدم حرفهای نه نامربوط اما تند و تیز علله شاملو زد، گفت اگر ما سر کار بیایم فرضا به یک تریاکی کاری نداریم، سه سال وقت میدیم ترک کرد که هیچ اگر نکرد آن وقت میدانیم چیکار کنیم. گفتم اینها به شاملو مربوط نیست به کانون نویسندگان مربوط نیست. شاملو بین روشن فکرها و فرهنگی ها طرفدارانی زیادی دارد گفت ما با شاملو کاری نداریم او با ما کار دارد. بعد دیدم ماندهام میان مثلا دو تا روشن فکر با طبری حرفهای دیگری پیش آوردم که یادم نیست طبری گفت شما رابطهتان را با آنها قطع نکن گفت از وضعیت آنجا بگو گفتم تنها کاری که من نمیتوانم بکنم این است که خبرچینی و این کارها را بلد نیستم قبل شما خیلی ها تعارفهایی اینچنین کردند ولی اهل این کارا نبودم و نیستم. دیدم «بهآذین» آمد و به طبری علامت میداد
بهآذین تا همین اواخر هم تودهای ماند حتا زمانی که «نامههایی به پسر-1385» را مینوشت و به نقل خودش چهره رو به درون خودش بود هم کنار نکشید
فرق داشت با همه آدمِ صریحی بود مصلحت باز نبود همیشه خودش را از دیگران مستقل نگه میداشت
دلیل استعفایتان چه بود؟
دیدم در کانون از هر بابی و مدخلی صحبت میکنند غیر از شعر و داستان یکی دو بار هم آقای دولت آبادی آمد به او بیحرمتی کردند من خیلی به ایشان علاقهمند هستم هر کس خودش را متقدم میدانست مثلا میگفتند: اگر من بودم به جای ده جلد [کلیدر] را در دو جلد تمام میکردم من به آنها همانجا گفتم قضیه شما مثل قضیه آن کسیست که رفت گردن قو را برید گفتند چرا بریدی گفت گردنش خیلی دراز بود. خلاصه احترام نمیگرفتند مثلا یک بار هم تا براهنی از جلسه بیرون رفت یکی بلند شد گفت این آقای براهنی که این حرفها را میزند (براهنی رفت دستشویی) خودش به اصطلاح میراثدار ترجمهی کتابهای امام است به انگلیسی گفت که رضا براهنی که این صحبتا ها رو میکند علیه حکومت خودش دارد کتابهای امام خمینی را به زبان انگلیسی من هم خندیدم وهم ناراحت شدم
چه کسی این را گفت
آن موقع نمیشناختم حالا هم نمیشناسم[!]
حالا واقعا اقای براهنی این کار را انجام می داد؟
نمیدانم، فکر نکنم. اما براهنی که آمد به او گفتند این مساله را و با صدای بلند گفت «کی گفته این را؟» و با صدای بلند تر گفت «گوه» خورده هرکسی گفته. بعد آمدم خانه و با خودم نیت داشتم زنگ زدم به حافظ موسوی او هم آدم یک روی است ظاهر و باطنش یکیست گفتم اگر شهریه چیزی هست می پردازم ولی از این تاریخ دیگر نیستم چون آن جنبه فرهنگی که باید باشد نیست
شما در شب پنجم «شب های شعر گوته» شعرخواندید بله
بله شب پنجم یا ششم بود «سلطانزاده» هم آن شب شعر خواند بهآذین، تنکابنی و ساعدی هم مدیریت میکردند آن شب اتفاقا شبی بود که باران امد
آقای مفتون امینی مجموعه ای از این تاریخ و خاطرات و کارکردها که از آن ها گفتیم مجموعه روشن فکری ادبیات ایران را میسازد شما وقتی امروز به این مجموعه نگاه می کنید نظرتان چیست شما خودتان در این مجموعه و بدنه هستید حالا که نگاه می کنید آیا این مجموعه شعری موفق بوده و برای شعر ایران تونسته کار بکند
نگاه که میکنم نسبت به حالا که شعر، خنثی شده آن مجموعه کارستان بود. شعر امروز خیلی کوتاه شده، شعر لحظهای شده و شعر لحظهای هم نمیتواند اجتماعی باشد نمیتواند مبارز باشد یا موافقت و مخالفت کند زیارا شعرِ خنثی است که البته عدهای دوست دارند که محدود هستند در ایران کتاب ها را هم آنها میخرند شاید حدود ده هزار نفر باشند این ده هزار نفر کتابها را میخرند و شاعر خنثی هم میگوید فورا در عرض دو ماه فروختم غافل از این که خودمان را میفریبیم، مردم این کتاب ها را نمی خرند.
این گفتگو نخستین بار در صفحات 24 تا 26 شماره 36 ماهنامهی تجربه منتشر شده است.
[1] سینا عباسی هولاسو. وسواس همیشگی شعر.ایران: ایهام. 1403
[2] همان. ص 45-56