رفیق، هوشنگ

درگذشتِ ابتهاج، برای هر اهل ادبی اندوهی با خود به همراه دارد؛ یکی، به آن دلیل که دگربار چهره‌ای نوستالوژیک از شعرِ فارسی پایان میابد و دو دیگر آن‌که، چه بسیار دورانی که ما ادبیاتی‌های نوجوانِ روزگارانِ گذشته و بسی مردمان و مخاطبان شعر (لابد همچون ما) با غزلِ او و البته نگرشِ سیاسی و اجتماعی‌اش، که همانا سوسیال بود، در جست‌وجوی جهانی بهتر، خیالبافی‌ها کرده‌ایم. اما دریغ که خیالاتِ خوش‌آهنگ همچون هر تخیلِ دیگری در سرزمینِ ما زودگذر است و انسان ِ ایرانی، زودتر از آنچه گمان کند با راستیِ هولناکِ زیستنِ تحتِ ستم همراه با وعده‌های پوچ مواجه می‌شود

‎همین مواجهه است که از یک نگرشِ نقادانه‌ی منصف، انسانی تلخ می‌سازد البته، که باید باورهای گذشته‌ی خود و جامعه‌اش را سلاخی کند و در ترازوی واقعیت به مسلخِ عیارشناسی ببرد، آنچه اغلب مردمِ جامعه‌ی ایران، آگاه یا نا آگاه از افتادن به ورطه‌اش سر می‌دوانند

ابتهاج در تمامِ دوران کاری فراتر از جایگاهِ واقعی‌اش در ادبیات مورد بررسی قرار گرفت، او نه اسطوره است در ادبیات و نه شاعرِ چندان توانمندی، کارهای متقدم‌اش رونویسی از «حافظ»‌اند و اغلبِ آثارِ متاخرش، خالی از «نگاه نقادانه»، «اندیشه» و «حس‌آمیزی»، تنها جنبه‌‌ی کلامِ او‌ که در آن بسیار تبحر داشت البته «تخیل» و ‌«عاطفه» در شعر بود، چه در این دو‌ نیز غزل‌نویسانِ هم‌روزگارِ او چون «حسین منزوی» و «سیمین بهبهانی» همواره بلند قامت‌تر از او ایستاده‌اند

‎کارِ ادبی ابتهاج که در آن سخنِ بزرگی دیده نمیشود را می‌توان در چند نگرش مورد بررسی قرار داد؛ نخست جنبه‌ی کلاسیکِ شعر اوست، که همه‌ی عمر در راستای آن تلاش کرد تا با ایجاد ترکیب‌های حافظانه و فصاحت سعدی‌وار و البته حس‌آمیزی مولانا گونه (که او احساسات‌زدگی را جایگزینش کرد) بر کلاسیسم ادبِ فارسی پا بفشارد؛ او به بازتولید گذشته‌ی پر فروغ ادبیات ما مشغول شد و خود را به نُه‌تویی انداخت که شاعرانِ دوره‌ی «واسوخت» «شعرِ حدواسط» و «بازگشت ادبی» انداختند. ابتهاج شاید از یاد برده بود، باز تولیدِ «حافظ» که خود هنوز در ادبیات مولد است، به جایی نخواهد رسید. چه آنکه در مشهورترین ابیات یا غزل‌های او، که البته انگشت‌شمارند، میتوان نمونه‌های بدیع‌تر و بلیغ‌تری با همان مفاهیم در شعر قرن ، هفتم و هشتم یافت

‎پافشاری ابتهاج به کلاسیسم ادب فارسی، اما تنها در کارنامه‌ی کاری خودش باز نماند و‌ جریانِ مدرنِ ادبیات که تازه با شاملو و شاعرانِ پس از او جانی گرفته بود را تا همین امروز به عقب راند، او به واسطه‌ی تک‌صدایی‌ای که پس از انقلاب برایش اتفاق افتاد، توانست دگر بار قالبِ «غزل» آن هم با شمایل «سنت ادبِ فارسی» را به جامعه‌ی بخت برگشته دیکته کند، من به جد معتقدم پس‌رفت جریان ادب فارسی و‌ مخاطبِ ادبِ متجدد فارسی حاصلِ تلاش‌های اوست که هم روزگاری رادیو را داشت (اینکه او در دوران رادیو نیز چگونه بر آتش تصنیف کلاسیک دمید و بسیاری چهره های مطرح را حذف کرد نیز خود سخنی دیگر است) و هم بعدها حمایت حکومت را.

دومین مورد در بررسی کار او، ادعای هوراکشان اش است که ابتهاج در غزل نوآور بود، کارِ هوراکشان ابتهاج به آنجا رسید که بسیاری با جعل تاریخ او را راهبر نوآوری در غزل دانستند؛ که خوشبختانه افرادی چون «ضیا موحد» این جعل را هویدا ساختند؛ آنها که غزل معاصر را با ورود «تصویر» «ایستا کردن صحنه» «واژگان نو» «چند صدایی» و ارایه‌ی «مفاهیم تازه» و… حال و هوایی تازه بخشیدند، سال‌ها پیش از ابتهاج کارهای جدید خود را نوشته و حتا چاپ کرده‌ بودند، چه آنکه قیاس دفتر های شعر «مرمر» و «رستاخیز» اثر بهبهانی با «سراب» و «سیاه مشق» اثر ابتهاج، در دهه‌ی سی خورشیدی خود بیانگر عیار کاری آنهاست. ابتهاج مفهوم نو‌آوری ادبی را نمی‌داند، چه او در چند مصاحبه ورود ایدئولوژی به شعرش را نماد نواندیشی ادبی‌اش معرفی میکند ( ن.ک: یغما ش ۳۶۰) گویا «عارف» یا «میرزاده» یا «لاهوتی» را از یاد برده است

‎شعر نیمایی ابتهاج که سومین جنبه‌ی مواجه‌ی منتقد با کارنامه‌ی اوست، گستره‌ی وسیعی‌ست تمامن در خدمت ایدئولوژی چپ و به ناگزیر شعار زده، هیجانی و در مواقعی بیش در سوگ دوستان کمونیست‌اش، شعر نیمایی او در سال‌های گذشته مثلن در انتخابات هشتادوهشت هنوز چون شعرش در انقلاب پنجاه‌وهفت، شعار سیاسی بوده است، پرسش هولناک برای یک جامعه این است: شاعری که روزگاری انگیزش سیاسی پدران را با شعرشعارگونه بر‌می‌انگیخت چگونه هنوز هم می‌تواند نسل فرزندان را تحت تاثیر شعر ایدئولوژیک خود قرار دهد؟

حامد داراب. شاعر و روزنامه نگار ادبی
نوشتار کوتاه اینستاگرامی
منتشر شده در: نوزدهم امرداد هزار و چهارصد و یک

‎